گسترش روان‌تحلیلگری با تاکید بر ایگو (من) و سپس «خود» مرهون آلفرد آدلر است‌. صورت‌جلسه ملاقات سوم انجمن روان تحلیلگری وین در سال ۱۹۱۱ از شکایت فروید گزارش کرده است. در این جلسه فروید اعتراض کرده است که آدلر به جای «روانشناسی ناخودآگاه»، «روانشناسی ایگو» را ارایه و معرفی می کند. با وجود این تفاوت اساسی بین دیدگاه آدلر و فروید در مورد ایگو وجود داشت. آدلر از یک سو به یکپارچگی و تمامیت شخصیت یا همان سبک زندگی اعتقاد داشت و نمی توانست نگاه تجزیه ای فروید را در مورد شخصیت بپذیرد. از سوی دیگر، او تحت تاثیر فیلسوف آلمانی هانس‏ فاینگر بر این باور بود که انسان ها ادراک های خود را واقعی قلمداد می کنند. بر همین اساس، آدلر به وجود مشخص و‌متمایزی از ایگو یا حتی خود اعتقاد نداشت. جایگاه این ایگو یا من و حتی خود کجاست؟ آیا می توان در مغز جایی برای آن تعیین کرد؟ بدین معنا ایگو یا من و «خود» چیزی جز تمامیت و کل فرد نیستند. این کلیت در سبک زندگی فرد متبلور می شود و در واقع ایگو یا من همان سبک فرد و تجلی آن در زندگی است. بنابراین، آدلر با قطعه قطعه کردن شخصیت و هم تعارض و جنگ میان به اصطلاح عناصر مختلف آن شامل نهاد، ایگو و سوپر ایگو مخالف بود و این دیدگاه را خطای بزرگی از سوی فروید می دانست. آنچه به سبک زندگی یا شخصیت وحدت می دهد همانا هدف است.‌ هدف، ماهیتی ذهنی و خیالی دارد، و در واقع ادراک شده است، از این رو در همه افراد متفاوت است. تمام دستگاه روانی و کارکردهای آن در خدمت هدف هستند و بدین گونه حرکت روانشناختی صورت می گیرد. بدیهی است آدلر به خودآگاه و ناخودآگاه و سایر تقسیم‌بندی های روان تحلیلگری به معنای فرویدی اعتقادی ندارد.